تبليغاتX
عشق
این وبلاگ کاملا بر پایه اعتقادات جمهوری اسلامی ساخته شده است
 

هرگز در زندگی اخم نکن چون ممکنه یه نفر فقط به لبخند تو زنده باشه

دوست دارم  اشک باشم نشینم گوشه چشمت تا اگر افتادم بر زمین ببوسم خاک پایت

هر وقت که دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابرا زار زار گریه می کنمپس بدون هر وقت بارون میاد یعنی دلم برات تنگ شده

شاید کسی که با او خندیده ای را فراموش کنی اما کسی که با اوگریه کرده ای را هرگز

 

چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي!

 چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !

چه کودکانه ! همه چيزم شدي ! چه زود !

 به خاطره يک کلمه مرا ترک کردي ! چه ناجوانمردانه !

نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد!

 چه بيرحمانه! من سوختم !............ولي هنوز هم دوستت دارم

 

چه میشد با تو میبودم شب و روز

چه میشد یار دلخواه تو بودم

چه میشد ای بهار عاشقی ها

تو با من باشیو من ماه تو باشم

 

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني.دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني

عشق در حيطه فهميدن ما نيست بيا بر گرديم آسمان پاسخ پرسيدن ما نيست بيا بر گرديم گريه هامان چه قدر تلخ ببين رنگ ترحم دارد تا زمين دشمن خنديدن ما نيست بيا بر گرديم

چه ميهمانان بي دردسري هستند عاشقان  نه به دستي ظرفي را چرک ميکنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد . اگر ديگري را دوست ميداري ، اگر مي خواهي ياريش كني ، كمك كن تا يگانه شود . نه نبايد او را اشباع كني .تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني . ديگري را كمك كن تا يگانه شود . چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضورتو نباشد

وقتي اشكهايم بر روي زمين ريخت تو هرگز نديدي كه چگونه مي گريم . تو دلم را با بي كسي تنها گذاشتي و چشمانم را به انتظار نگاهت گريان گذاشتي

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درمانش را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناس

|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه دهم بهمن 1386 | موضوع: |
 

همه ما در کودکی عاشق شده ايم. اين زيباترين نوع عشق است. چرا که همه در عين سادگی، پاک بودن و معصوميت، همديگر را دوست دارند و عشق آنها، عشق حقيقی است. عشق آنها در عين معصوميت است. عشق آنها قيمت ندارد و هيچکس پايه اين عشق را بر مبنای رسيدن به اهداف خود بنا نمی کند. هيچکس برای رسيدن به آن عشق دروغ نمی گويد و ظاهرسازی نمی کند. هيچکس در دنيای کودکی دو رو نيست و اگر عاشق کسی باشد، واقعا عاشق اوست. ای کاش دنيای ما آدم بزرگ ها هم اينگونه بود. ولی افسوس که دنيای ما وارونه است.

|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه دهم بهمن 1386 | موضوع: |
 

ایینه پرسید که چرا دیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چندتاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد است شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم ایینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سالها دیر کرده است

در ایینه به خود نگاه میکنم آ ه!!! عشق تو عجب مرا پیر کرده است

راست گفت ایینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است
|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه دهم بهمن 1386 | موضوع: |
 مراقب خودت باش خیلی مراقب باش

مراقب فکرت باش چون به گفتار تبدیل میشوند!

مراقب گفتارت باش چون به عمل تبدیل میشوند!

مراقب عملت باش چون به عادت تبدیل میشوند!

مراقب عاداتت باش چون به شخصیت تبدیل میشوند!

مراقب شخصیتت باش چون سرنوشتت را خواهد ساخت!
|+| نوشته شده توسط نوید در سه شنبه نهم بهمن 1386 | موضوع: |
 

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است 

عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است 

عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است 

عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن ادامه دادن است

|+| نوشته شده توسط نوید در دوشنبه هشتم بهمن 1386 | موضوع: |
 مرا ببخش
 

مرا ببخش

اگر تو را به باد سپردم

اگر تو را به اوج ترانه نبردم

مرا ببخش

اگر رفیق و یار نبودم

مرا ببخش

اگر که ماند گار نبودم

مرا ببخش

اگر تو را به شعر شکستم

در مرگ ِ برگ اگر چه به گریه نشستم

مرا ببخش

|+| نوشته شده توسط نوید در دوشنبه هشتم بهمن 1386 | موضوع: |
 

به راستی چقدر سخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن

قلب ها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت

فرساست گذراندن روزهایی تنهایی و بی یاوری در حالی که تظاهر می

کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد.اما چه شیرین است در خاموشی و

تنهایی به حال خود گریستن و باز هم نفرین به تو ای سرنوشت

|+| نوشته شده توسط نوید در دوشنبه هشتم بهمن 1386 | موضوع: |
 
با تو آسان می شد از دست سیا هی ها گریخت ......                        بی تو رو به سوی ظلمت شبهای بی فردا باید گریخت...

بی تو ای آزادی  ....ای والاکلام ..گر نباشی در میان باید که از دنیا گریخت.

|+| نوشته شده توسط نوید در دوشنبه هشتم بهمن 1386 | موضوع: |
 
Ive been missing you
With a little luck she will be here on time,
This is the place we used to go
With romantic music & the lights down low
& as you stand there amazed at the door
& your wondering what all this is for
Its just a simple thing from me to you
The lady that i adore, cos theres something
That you should know,its that :
Ive been missing you, more than words can say
& That Ive been thinking about it every day
& The time we had just dancing nice & slow
& I said, now Ive found you
Im never letting go
There is no reason to the things that we do
You can break a heart with just a word or two
& I will fall to my knees like a fool
If its the only way of getting through
You see If  i think, you are beautiful
Someone else is going to feel it, too
So there only one thing to do, tell you that
Ive been missing you , more than word can say
& that Ive been thinking abut it every day
& the time we had just dancing nice & slow
Well tonight our night for dancing nice & slow
Because now Ive found you, Im never letting go
Ive been missing you
|+| نوشته شده توسط نوید در دوشنبه هشتم بهمن 1386 | موضوع: |
 

دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...

تنهایی را دوست دارم ...

زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد ...

شاید در سکوتی یا شاید در شبی سرد و بارانی .

بگذار کسی نداند که هنوز دوستش دارم ...

|+| نوشته شده توسط نوید در یکشنبه هفتم بهمن 1386 | موضوع: |
 

روزها می گذرد و تو دورتر و سخت تر می شوی و من محوتر .

هر روز که می گذرد تو زیباتر می شوی و من ...!

کاش هیچ روزی نگذرد تا فاصله تو با من بیشتر نشود
|+| نوشته شده توسط نوید در یکشنبه هفتم بهمن 1386 | موضوع: |
 ای کاش
کاش ميشد عشق را تفسير کرد...... خوابه چشمان تو را تعبير کرد

کاش ميشد همچون گلها ساده بود .......سادگي را با تو عالمگير کرد

کاش ميشد در خراب آباد دل......... خانه احساس را تعمير کرد

|+| نوشته شده توسط نوید در شنبه ششم بهمن 1386 | موضوع: |
 محاکمه

عشق...


جلسه محاكمه عشق بود
و قاضی عقل ،
و عشق محكوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود
یعنی فراموشی ،
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی
ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنیدن صدایش بودی
و شما پاها كه همیشه آماده رفتن به سویش بودید
حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :دیدی قلب همه از عشق بیزارند !
ولی من متحیرم كه با وجودی كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمایت میكنی !؟
قلب نالید:كه من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانیه كار ثانیه قبل را تكرار میكند
و فقط با عشق میتوانم یك قلب واقعی باشم .
پس من همیشه از او حمایت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم...

دل نوشت:
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
باید ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پیكرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

|+| نوشته شده توسط نوید در شنبه ششم بهمن 1386 | موضوع: |
 عشقولانه

عاشق شدم به چشمات دادم دل و به رویات

رفتی و پا گذاشتی به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه عمرم تموم نمی شه

                *******

تموم زندگیمو به چشمای تو دادم

عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم

منتظرم که روزی تو باشی در کنارم

عاشق شدم به چشمات دادم دل و به رویات

رفتی و پا گذاشتی به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه عمرم تموم نمی شه

                *******

تموم زندگیمو به چشمای تو دادم

عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم

|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع: |
 

                       تنهاترین دختر سرزمین آفتاب

در این لحظات تنهایی ام به تو می اندیشم به تو که مظهر عشق و صفایی...

نمیدانم از کجا آغاز کنم؟ به نظرم کلمات آنقدر حقیرند که نمیتوانند آنچه را در دل دارم به درستی بیان کنند .

آری این منم ...!

دختری از سرزمین آفتاب ...

دختری از نسل عشق...

آیا مرا به یاد می آوری ؟

آیا باد دلگویه هایم را برایت آورده است؟

من فکر میکنم زندگی مظهر عشق است.عشقی که لابه لای سلولهایم رسوخ کرده است

و لحظه به لحظه زندگی ام را سرشار میکند.آیا عشقم را که با تمام وجود نثارت میکنم می بینی وباور داری؟ نمیدانم که سر چشمه ی این عشق از کجاست؟ وآیا میتوان از آن دست کشید؟؟؟

ولی نه....

عشقشی که در جان و روحم رسوخ کرده و با تو یکی شده به آسانی فراموش نمی شود .

مگر آنکه مرگ آن را به دست فراموشی بسپارد...

|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع: |
 
چیز نبود: " 1-عشق 2- غرور 3-دروغ "   اگر عشق نبود از روی غرور دروغ نمی گفتیم
|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع: |
 خوندنی

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم .

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .

 

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد

من خود ، خویشتن را بس اندک می بینم

بی تو جز گستره ای بیکرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز

از جدار آینه ی خویش، گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم

تو را دوست می دارم به خاطر فرزانگیت ، که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه ی آن چیز هایی که بجز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

توهمان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن ایمان دارم

تو رابه خاطر بودنت دوست می دارم

 

«پل الوار»

|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع: |
 بخون
زيبا مي رفت مردي او را ديد و دنبال او روان شد زن پرسيد که چرا دنبال من مي آيي؟
مرد گفت: بر تو عاشق شده ام. زن گفت: بر من عاشق شدي خواهر من از من خوبتر است واز پشت سر من مي آيد برو و بر او عاشق شو.
مرد از آنجا برگشت و زني بد صورت ديد. بسيار نا خوش گرديد و باز نزد زن رفت وگفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت تو راست نگفتي .
اگر عاشق من بودي پيش ديگري چرا مي رفتي؟
|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع: |
 افسوس

افسوس

یه عمره طولانی گذشت

اما.....

دوستت دارم و

همیشه منتظرت هستم

هرچند زخمام سر بازه هنوز

اما منتظرم تا سحر

با رفتنت فنا شدم

اما همیشه منتظر برگشتنت هستم.  

|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع: |
 قبرستان عشق

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود!

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود!

|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع: |
 

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه

مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

...

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود

...

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

...

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

...

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !

...

 يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد

...

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم

...

يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

...

|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع: |
 درد دل

می دونم، من خیلی خوب می دونم، شب ها وقتی به اتفاقای تو طول روز فکر می کنی چه حالی     می شی و چقدر غم تو دلت جمع می شه... از دست همه شاکی می شی...اون وقته که احساس  می کنی یه تیکه سنگ خیلی بزرگ تو راه گلوت گیر می کنه؛ احساس می کنی دیگه نمی تونی نفس بکشی...به طرف پنجره می ری تا نسیمی که اصلا وجود نداره، بوزه و یه نفسی تازه کنی...که ناخودآگاه اون تیکه سنگ کوچیک توی دلت تیکه تیکه می شه و بعدش می فهمی که صورتت خیس ِ خیس شده...می دونم از دست این بی عدالتی ها دلت به تنگ اومده...از دست بی احترامی ها...بی توجهی ها...و شاید تنها راه حلّت همین گریه باشه که تو رو آروم می کنه...یه کم که فکر کنی، می بینی توی دنیای بزرگت، بعضی از آدما چقدر حقیرن و به خاطر این که تو دل خودشونو سر من و تو خالی کنن، چه کارا که نمی کنن...

یه کم که بیشتر فکر کنی، می بینی که نه!مثل این که تو دنیای من و تو یکی هست که به درد دل ماها گوش کنه...احساس نمی کنی؟...سهراب می گه همیشه فاصله ای هست...ولی من و تو فاصله ای بین خودمون و اون احساس نمی کنیم...شاید اون تنها کسی باشه که به حرفای ما گوش می کنه...من و تو وجودمون به اون وابسته است...به اون فرشته ای که هیچ کم تر از فرشته ها نداره...به جز دو تا بال صورتی رنگ و یک شاخه گل ستاره دار! نمی دونم بعضی وقتا تصور می کنم شاید اون بره و من دیگه اون چهره ی مهربون رو نبینم، بعضی وقتا تصور می کنم شاید منو فراموش کنه و از من دلخور بشه... حسّ خیلی بدیه...نمی خوام به روزای بد فکر کنم و می دونم تو هم مثل من فکر می کنی...نه...نباید گریه کرد...نباید اشک ریخت.باید حالا که هست، از وجودش لذت برد و لبخند زد...

می شنوی؟...دنگ دنگ! ساعت گیج زمان از شب عمر می زند پی در پی زنگ! زهر این فکر که این دم گذر است می زند نیش به دیوار رگ هستی من، لحظه ام پوشیده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است. لیک باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم، خنده ام بیهوده است...دنگ دنگ! لحظه ها می گذرد... آنچه بگذشت نمی آید باز، قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز...

حالا بیشتر که فکر می کنم می بینم اون هیچ وقت نمی ره... شاید ما بریم ولی اون نــه!... ما ممکنه فراموشش کنیم ولی اون هرگــز... اون برای من و تو یه دل هدیه گذاشته...یه دل برای دوستی، برای صداقت، برای لذت بردن از زندگی...لذت بردن از لحظات با هم بودن... برای همه این ها و همه ی صمیمیتی که او در وجود من و تو کاشته مدیون اوییم و بس! من و تو همسفر جاده های موفقیت، همسفر غم ها و شادی ها، همسفر سختی ها و آسودگی ها خواهیم بود... پس بیا اون چهره ی خندون و مهربون رو در آغوش بگیریم...موقع رفتن که شد، نباید گریست...باید لبخند زد و با تمام وجود خداحافظی کرد...اما نه برای همیشه...برای دوری هر چند بلند مدت... ولی نه برای همیشه... سعی می کنم به خودم بقبولونم که بعد از هر رفتنی یه بازگشتی در انتظارمه...پس بیایید تا شقایق هست، زندگی کنیم و لذت ببریم! شیرینی لحظات من و تو یکسان خواهد بود اگر در کنار هم باشیم!

|+| نوشته شده توسط نوید در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع: |
 تفاهم

با اينكه مي دانم نظرات فرق دارد اما نظرم را بروز مي دهم و مي گويم :

 

تفاهم زماني بين آدم ها برقرار خواهد شد كه همه بدانند با هم تفاهم ندارند

 

 آنگاه چنيين توقعي نسبت به يكديگر ندارند و نظرات خود را در برابر يكديگر تحمل مي كنند

 

واينگونه است كه هيچ گاه بين آنها اختلاف بوجود نمي آيد و شايد اينگونه هيچ كس در هيچ كجا تنها
|+| نوشته شده توسط نوید در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 | موضوع: |
 تفاهم

تفاهم ....

 

اگر آدمي يا آدمييت بدانند كه با هم تفاهم ندارند آنگاه با هم تفاهم خواهند داشت .

 

نظرات و عقيده هاي آدم ها هيچ گاه مثل هم نبوده و نيست

 

،اگر بخواهيم به دنبال دو آدم كه عقيده آنها يكي باشد بگرديم زحمتي بيهوده و بي پايان است .

 

اگر تفاهم را در يكي بودن عقيده و نظر بدانيم اشتباه مي كنيم.

 

|+| نوشته شده توسط نوید در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 | موضوع: |
 عشق 3

تا با او آشنا شدم ، از او خوشم آمده بود ، خواستم به او بگويم براي هميشه در خانه قلب من بمان اما قبل از اين كه من به او بگويم ، به من گفت آمده ام براي هميشه اينجا بمانم.

ميگن شيشيه بخار كرده هيچ حسي نداره،امّا وقتي رويش نوشتم دوستت دارم گريست

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغ وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي

 

|+| نوشته شده توسط نوید در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 | موضوع: |
 بدون شرح
|+| نوشته شده توسط نوید در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 | موضوع: |
 تعریف عشق

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 

عشق یعنی سجده با چشمان تر

 

عشق یعنی سر به دار آویختن

 

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

 

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

 

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

 

عشق یعنی سوختن با ساختن

 

عشق یعنی زندگی را باختن ...

|+| نوشته شده توسط نوید در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 | موضوع: |
 نکاتی در باره ی دختر بازی

اگر بهتون زنگ زد ( در این مسئله فرض می کنیم اسم دوست دخترتون مریمه ) بگین سلام عسل جون . بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین ببخشید عزیزم نیلو جون تویی؟؟؟؟؟؟ می تونین این  سیرو تا ده بار تکرار کنین .... ولی برای بار یازدهم دیگه خطر مرگ به همراه داره و ما در اینجا هیچ مسئولیتی رو بر عهده نداریم 

( سازمان دوست دختر آزاری ایران)

 

 

|+| نوشته شده توسط نوید در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 | موضوع: |
 تقدیم به تو

تقدیم به کسی که عادت به ندیدنش مثل فراموش کردنش برایم غیر ممکن است ...

 

بهترین صدای زندگیم

              تپش قلب توست ؛

                                           

                                            قشنگ ترین روزم

                                                          روز تولد توست ؛

چه خوب شد که

             به دنیا آمدی

                                                 و چه خوب تر شد که

                                                             دنیای من شدی
|+| نوشته شده توسط نوید در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 | موضوع: |
 حتما بخونش

وقتی خاطره های آدم زیاد می شه، دیوار اتاقش پره عكس می شه، اما دلت برای اونی تنگ می شه كه نمی تونی عكسشو به دیوار بزنی ... دوستت دارم ولی هرگز این راز بزرگ بر زبان نمی آورم ،

 

دوستت دارم ولی نگاهم را به چشمانت نمی افکنم

 

با شنیدن صدایت قلبم به طپش می افتد ولی هرگز نهیب جوان خود را آشکار نمی کنم 

هر شب در خواب صدای محبت آمیزی را می شنوم ولی هرگز خوابم را به کسی نمی  

گویم 

در آتش تو می سوزم ولی هرگز تقاضای خود را بروز نمی دهم و اینها زندگی  

است که زندگی را در کف اقبال  

 

روزها می گذرد و تو دورتر و سخت تر می شوی و من محوتر .

هر روز که می گذرد تو زیباتر می شوی و من ...!

کاش هیچ روزی نگذرد تا فاصله تو با من بیشتر نشود.

آدم عزیزانشو فراموش نمی کنه بلکه به ندیدنشون عادت می کنه ؛

 

|+| نوشته شده توسط نوید در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 | موضوع: |
 
 
بالا